
نظرات ()
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
نظرات ()هفت لنگ
هفت لنگ بختياري به چهار طايفه تقسيم مي شود
1-دورکي 2- ديناروني 3- بابادي 4-بختياروند
دورکي 7طايفه است
1- زراسيوند 2- اسيوند 3- موري 4- قندعلي 5- بابااحمدي 6- عرب 7 – آسترکي
1-1-زراسيوند
سهي – سزار – نورآباد
سهي
ايهاوند- کورکور
سزارو و نورآباد شعبي ندارد
ايهاوند
احمد خسروي –توشمال - عمله جات – چقاخورنشين –ايها- الاسوند- سهو-مير-زنبور
کورکور
خدرسرخ – خدري- گرگه- باپير- سيف الدين وند
1-2-اسيوند
بردين – پل – خواجه – گاودوش-سهماروند
1-3- موري
بابايي- علي جان وند- بٌوري – بَوري
1-4- قندعلي
خليل وند- ورناصري – صالح باوري
1-5- بابااحمدي
کشکي – سراج الدين – درويش آدينه
1-6- عرب
کنگرپر- اولاد علي بيگ
1-7- آستريکي
چاربري – گاييوند
ديناروني چهار طايفه دارد
1- اورک 2- طوايفي که در مال امير هستند 3- بابادي4-بختياروند
2-1- اورک
موزرمويي – خواجه – زنگي – غلام – کشي خالي – اولاد حاجي علي – غريبي – جلالي – ممسني – چهار بيني چه
2-2- طوايفي که در مال مير (سوسن) هستند
نوروزي – بويري- سرقلي – لجمير اورک – گورويي- شيخ عالي وند- شالومال – اميري – کورکور- عالي محمودي – علي محمد خاني – عالي محمودي علي مردان خاني – بندوني – شالو
2-3- بابادي
عالي انور – عکاشه – راکي – کله – ململي -
عالي انور
نفي عبدالله – عالي ور- آرپنايي – مير قايد- رهزا
عکاشه
مراد- عالوني – چوي – شهرويي – کلامويي – کله سن – سله چين
راکي
کلاوند- قاسم وند- ارزويي وند- مد مليل
کله
گله – پبدني – احمد محمدي
ململي
سله چين – کوراوند- ليموچي – حلوايي – شهني – نصير – گمار
2-4- بختياروند
بختياروند- عالي جمال – جانکي سردسير
بختياروند
منجزي – علاءالدين وند- بليوند- وه ناشي – استکي – سرو- لروزيي – مشهدي مرداسي
عالي جمالي
يردي- برام عالي
جانکي سردسير
جليلي – معموري – ريگي – بارزي – بروبرو- هلوسعد- شياسي – سوتک – بوگر
چهار لنگ بختياري چهار لنگ بختياري مشتمل بر 5 طايفه بزرگ است 1- محمد صالح 2- کنرسي 3- موکويي 4- زلقي 5- ممي وند 1- محمود صالح به 8 تيره تقسيم مي شود 1- اورش 2- مم جلالي 3- کاقلي 4- عادکار 5- ال داود 6- قلي 7- آردپنايي 8- ممزايي 8-1 ممزايي به 16 شعبه تقسيم مي شود 1- خليل 2 تساروند 3- دويروند – 4- فرخ وند 5- جمال وند 6- خون باوا 7- چهار بره 8- دريالايي 9- بدرقه 10- گورويي 11- موزرميني 12- اورک 13- بادا 14- هاروني 15- گشول 16- دودنگه 2- کنرسي به 24 تيره تقسيم مي شود 1- محمد جعفري 2- پاپا جعفري 3- عالي جعفري 4- غريب وند 5- هر کل 6- گشتيل 7- سندلي 8- ايش گشاس 9- گريجه 10- سيلان 11- جانکي گرمسير 12- پوستين بکول 13- اسفرين 14- بوربورون 15- ورمحميد 16- استکي 17- عاشوروند 18- عالي وند 19- برون 20- تمبي 21- شيخ 22- سهوني 23- زنگنه 24- گل گيري 2-11 جانکي به شش شعبه تقسيم مي شود 1- مکوند 2- زنگنه 3- کردزنگنه 4- بلواسي 5- آل خورشيد 6- ممبيني 2-22 سهوني به شش شعبه مي شود 1- باورساد 2- حموله 3- کهيش 4- مترک 5- سنگي 6- ساد 3- موکويي به 6 تيره تقسيم مي شود 1- شيخ سعيد 2- پيرگويي 3- خوي گويي 4- ديويسي 5- شياس 6- مهدور 4- زلقي به چهار تيره تقسيم مي شود 1- دوغ زني 2- جاوند 3- ميمون جايي 4- سادات احمدي 5- ممي وند به پنج تيره تقسيم مي شود 1- بسحاق 2- پولاد وند 3- عبدال وند 4- حاجي وند 5- عيسي وند 5-1 بسحاق به 11 شعبه تقسيم مي شود 1- بري 2- گرگيوند 3- جليل وند 4- خانه قايد شهر وسوند 5- ملک محمودي 6- آدينه وند 7- شهر وسوند 8- خانه صلاتين 9- ميزه وند 10 – اتابک 11- صوفي 5-2 پولادوند به 5 شعبه تقسيم مي شود 1- هيودي 2- سالاروند 3- خانه جمالي 4- خانه قايد 5- گراوند 5-3 عبدال وند به 8 شعبه تقسيم مي شود 1- گوشاردي 2- بيران وند 3- درويش 4- زرين چقايي 5- توني 6- ماهرودي 7- ده قاضي 8- چکان 5-4 حاجي وند به چهار شعبه تقسيم مي شود 1- غالبي 2- زيدقايد 3- هيل هيل 4- الياسي 5-5 عيسي وند به هفت شعبه تقسيم مي شود 1- خانه قايد 2- گيرويي 3- ورکي 4- زيبايي 5- اواوي 6- گورويي 7- جعفر وند بر گرفته از کتاب تاريخ بختياري تاليف سردار اسعد
نظرات ()
|
ايل جليل بختياري که از ايلهاي بزرگ ايران است و خاکشان مابين چهارمحال و فارس و لرستان و خوزستان واقع است در تسميه اين اسم اقوال مختلف است .اين کلمه مرکب از دو لغت فارسي يکي(بخت)و ديگري (يار) و ياء آخر براي نسبت است در جمع الف ونون در اخر اضافه نمايند و بختياريان گويند ولي مي تونيم از روي دقت و تجربه معلوم داريم که اين ايل . ساساني الاصل و ايراني نژادند زيرا که در اين طول مدت .زبانشان مخلوت به عرب وترک نشده و در اخلاق و حرکات ايشان آن نجابت و اصالت ايرانيت معلوم و هويدا است . در حقيقت زبانشان همان زبان پهلوي قديم است که ساسانيان و کيانيان بدان سخن مي گفتند سردار اسعـد عـليقـلي خان سردار اسعـد چـهارمين فـرزند حـسيـنـقـلي خان ايلخاني است. او پس از کـشته شدن پـدرش، يکـسال در زندان ظل السلطان بسر برد و خانوادهً آنها تا زمان بـقـدرت رسيدن اتابک در انزوا بسر بردند. اما با بـقدرت رسيدن اتابک، باز ستاره ًاقـبال آنها درخـشيد و برادرش اسفـنديارخان سردار اسعـد اول، ايلخاني بخـتياري و خودش فـرماندهً سواران بـخـتياري در تـهـران شد. در قـتـل ناصرالدين شاه ماًمور نظم تـهـران گـرديد و در زمان مظفرالدين شاه نيز فرماندهً سواران بـختياري با لـقب سرتيـپـي باقي بود. در سال 1314 هـجري قـمري هـزار تومان مـقرري به پاس وفاداريش به دولت براي او تعـيـين گـرديد. مدتي نيز به عـنوان ايلخاني بخـتياري از جانب مظفرالدين شاه انـتخاب شد. اما در اين سمت با رقابت شديد برادرش نجـفـقـلي خان صمصام السلطنه که از او بزرگـتر و طبق پـيمان نامه هاي سران ايل، حق ايلخانيگـري از آن او بود، مواجه شد و کنار گـرفت. او بعـد از عـزل اتابک ديگـر به گارد سلطنـتي مراجعـه نکرد و بـيشتر اوقات خود را در بـختياري گـذرانيد. در سال 1318 هـجري قـمري به هـندوستان و مصر سفر کرد و به زيارت مکه نائـل گـرديد و سپس عازم پاريس شد. دوسال تمام در پايتخت ها و شهـرهاي مهـم اروپا زندگـي کرد و به عـضويت فرماسونري درآمد. او در سال 1320 هـجري قـمري به تهـران آمد. در سال 1321 هـجري قـمري که اسفـنديار خان، برادر بزرگـش فوت کرد، راهـي بخـتياري شد و بـين برادران و عـموزاده هايش ( فرزندان حاج امامقـلي خان ) صلح و آشتي برقـرار کرد. در سال 1322 هـجري قـمري به پـيشنهاد عين الدوله از طرف مظفرالدين شاه لقب سردار اسعـد و نشان حمايل بوي داده شد و ماًمور نظم لرستان گـرديد. پس از افـتـتاح مجـلس اول، در 18 شعـبان 1324 هـجري قـمري براي معـالجهً چـشم خود بارديگـر به اروپا رفت و در پاريس اقامت گـزيد و به مطالعـه و ترجـمهً کتب خارجي پـرداخت. پس از بمباران مجلس، در روز سه شنبه 24 جمادي الاول سال 1326 هـجري قـمري که تعـدادي از رجال و آزاديخواهان راهي زندان شدند او در پاريس بود. سردار اسعـد در بـين خوانين بختياري، امتيازات ويژه اي داشت. در تاريخهاي بختياري که شرح اختلافات و درگيري هاي داخلي را نگـاشته اند، بـندرت از او در دسته بنديهاي خانوادگي ياد شده است. سردار اسعـد را مي توان محـور اتحاد در ايل دانست. سردار ظفر مي نويسد: " حاج عـليقلي خان هـيچوقت مايل به جنگ نبود، خاصه جنگ مابـين بني اعمام و برادران". سردار اسعـد در امور سياسي نيز فردي توانا بود. او اين امتياز را با حـضور گـسترده اش در دستگـاه دولتي از زمان ناصرالدين شاه کسب کرده بود. سردار اسعـد در آثار مربوط به رجال معـاصر داراي سيماي مثـبت و روشني است. قـزويني او را داراي اخلاق حسنه دانسته است. عـلاقه به عـلم و دانش و مطالعـهً کتب داخلي و خارجي، بخصوص مطالعـه آثار مربوط به تاريخ، از ويژگـي هاي ديگر اوست؛ قزويني مي نويسد: "من آن مرحوم را خوب مي شناسم و در تمام مدت اقامت او در پاريس هـفته اي دوسه مرتبه او را مي ديدم و غالبا صحبت ما از تاريخ بود؛ زيرا که او به تاريخ بسيار عـلاقه داشت ". وي دراين باره اشاره به تاليف تاريخ بختياري بدستور او و ترجمه کتابهاي زيادي از زبانهاي خارجه به زبان فارسي دارد. از آن جـمله سفرنامهً شرلي تاورنيه و مجلات و کـتب آبي انگـليسي را مي توان نام برد. ملک زاده در اين باره مي نويسد: "حاج عـليقلي خان سردار اسعـد که از خوانين روشنـفکر بختياري بود، دبستاني براي فرزندان ايل تاًسيس کرد و معـلميني از تهـران براي تدريس اجير نمود؛ و نظافت آن مدرسه را به شيخ علي ناظم که از مردان روشنفکر بود سپـرد ". وي مي آفزايد، بدستور او تـعدادي از دانش آموزان اين مدرسه به خارج اعزام شدند. کسروي نيز او را مردي دانش دوست و آگاه دل ناميده است؛ و يحيي دولت آبادي نام او را جزء اولين مجلسي که از افراد علم دوست در رجب 1315 هـجري قـمري تـشکيل شده است، مي آورد. و احمد پـژوه وي را يکي از چهـار پـنج تن مبارز با وقوف به کار، آگـاه و صميمي مي داند. بنا به تصريح ملک زاده، سردار اسعـد هـمکاري خود با مجامع آزاديخواهي را از سال 1322 هـجري قمري آغاز کرده است. در دوازدهـم ربيع الاول هـمين سال، جلسه اي از رجال آزاديخواه در باغ شخصي سليمان خان ميکـده و به رهـبري او برگـزار شد. ملک زاده اين مجمع را هـستهً اصلي انـقلاب مشروطيت ايران مي داند. گرچه نام سردار اسعـد در ليست اصلي نيامده است، اما او مي نويسد: "بطوري که نگارنده اين تاريخ از کساني که هـنوز زنده اند و در آن جـمع حضور داشته اند تحقـيق کرده ام، بحرالعـلوم کرماني، برادر شهـيد سعـيد مرحوم روحي و حاجي عـليقـلي خان سردار اسعـد بخـتياري و سليمان ميرزا هـم در آن جـلسه حضور داشتـند". اما با اين وجود در طي سالهاي بعـد تا سال 1326 هـجري قـمري از او براي حـمايت از مشروطه حرکتي مشاهـده نگـرديده است، و يا نگـارنده به موردي دسترسي نيافـتم. قـبل از سال 1324 هـجري قمري که مبارزه ضد استکـباري مردم شکـل مي گرفت، سردار اسعـد مشغـول امورات ايل بخـتياري بوده و افزون طلبي هايي از او و برادرش سردار ظفر مشاهـده مي گردد، و چـنانکه گـفـته شد در سال 1324 هـجري قـمري عـازم اروپا مي شود. سردار اسعـد هـمکاري خود با آزاديخواهان را پس از بمباران مجـلس شوراي ملي و در سال 1326 هـجري قـمري بطور آشکار، آغاز کرده است. در اين سال، با تـجـمع مشروطه خواهان و رجال مخالف محمدعـلي شاه در اروپا، سردار اسعـد نيز به جرگـه آنان پـيوست. اين افراد در سه شهـر متمرکز شده بودند. يک دسته که از حـيث تعـداد زيادتر بودند و از حيث نام و آوازهً حـکومتي مشهـورتر، افرادي بودند که در پاريس جمع شده بودند. علاءالدوله ، سردار اسعـد، ظهـيرالسلطان، احتـشام السلطنه، مخـبرالسلطنه و امير اعـظم از آن جـمله بودند. اينها از گـروه اعـيان، وزراء، شاهـزادگـان و نمايندگان مجلس بودند، و افرادي از اين قبـيـل با آنها در تماس بودند، مانند مـحـمد خان قـزويني، دکتر اسماعيل خان مرزبان(امين الملک)، دکتر جليل خان ثـقـفي، دکتر عـبداللطيف گـيلاني و چـند تن ديگـر. دسته دوم لندن را پايگـاه خود قرار داده بودند و کـميتهً ايران را به کمک عـده اي از انگـليس ها تاًسيس کرده بودند. تـقي زاده، ميرزا آقا تبريز(حسين زاده تبريزي) و سيد محـمد صادق طباطبايي از اين گـروه بودند و معـاضد السلطنه پـير نيا نيز ابـتـدا در جمع آنها بود. دسته سوم کـساني بودند که در سويس مستـقر شدند. علي اکـبر دهـخدا، قاسم خان صوراسرافيل و معـاضد السلطنه پـيرنيا چـهـرهاي معـروف آنها بودند. هـتـل لاپـرري در شهـر ايوردن مرکز تجـمع آنهـا بود. اين گروه نظام نامهً ترکهـاي جوان را در اخـتيار داشتـند و بر اساس آن فعـاليت مي کردند. اين سه گروه هـماهـنگي کاملي نداشتـند و ترکـيت سياسي آنها با هـم فرق مي کرد. اما در موقعـيت حساس سال 1326 هـجري قـمري با هـم متـحد شدند. سردار اسعـد، در اين برهـه حساس از تاريخ ايران، در بـين اين مجامع، مهـره اي است که به لحاظ موقعـيت حساس و قـدرت جـنگي ايل بخـتياري، براي نجات کشور از استـبداد مـحـمد عليشاهي برگـزيده مي شود. زيرا به لحاظ عدم وجود نيروي نظامي سازماندهي شده، قدرت نيروئي ايلات تعـيـين کننده بود. پـاولويـچ مي نويسد: "ايلها، يگـانه نيروي مسلح کشور محسوب مي شدند. به عـلت ضعـف شاه، نيروي مسلح ايلها براي نگـهـداري تاج سلطنتي بهـر قـيمتي مي بايست حـفظ شود ". قـدرت ايل بـختياري در بين ايلات در اين زمان، تعـيـين کننده بود. بطوريکه شاه نيز براي نجات خود به آنهـا دل بسته بود و چـنانکه گـفته شد، عـين الدوله براي غـلبه بر تـبريز، هـزار سوار بـختياري درخواست کرده، و خود خوانين نيز براين قـدرت واقـف بودند و حـتي آنـهايي که در رکـاب شاه بودند نيز گـاهـي وسوسه مي شدند که به مشروطه خواهان بـپـوندند و نام نيکي از خود بر جاي بگـذارند. شاه نيز از پـيوستن آنها به انـقـلابـيون وحـشت داشت. اما در حاليکه ملت در فشار استبداد بود، استـفاده از بخـتياريها خود راه چاره اي بود که مي بايست تجربه شود. بنابراين با اصرار افرادي چـون معـاضدالسلطنه پـيرنيا و مخـبرالسلطنه، سردار اسعـد نـقش اصلي را به عـهـده گـرفت. در اين باره قـزويني مي نويسد که معاضدالسلطنه پـيرنيا، از وکـلاي دوره اول مجـلس شوراي ملي به پاريس آمده بود تا سردار اسعـد را بسيج کند، اما سردار اسعـد تحـرک واقعي از خود نشان نمي داد. در هـمين هـنگـام دکتر لطيف گـيلاني با حالت عصبانيت به سردار اسعـد مي گويد: "تو چـطور راضي مي شوي که در اينجا در پاريس مشغـول گـردش و تـفريح باشي و محـمد علي ميرزا ...ايرانيان را در تهـران شکم پاره کـند و طناب بـيندازد و مردم را توي چاه زنده دفن کند. هـيچ خـجالت نمي کشي... ". ملک زاده مي نويسد: "ايرانيان مهـاجر مقـيم اروپا سردار اسعـد را تـشويق به رفـتن ايران و قيام بر عليه محمدعليشاه نمودند. وقتي چـند نفر از آنها منجمله شکرالله خان معـتمد خاقان که بعـداً لقـب قوام الدوله يافت، به اتـفاق سردار اسعـد به ايران مراجعـت و به اصفهان رفت و در سفر جـنگي از اصفهان به تهـران با او هـمراه بود ". مخـبرالسلطنه هـدايت که در اين موقع در اروپا بوده است، مي نويسد: "شاخص ميان ايرانيان، عـليقـلي خان سردار اسعـد است. گاهي به منزل او مي روم....غالباً اشخاص سر سفره او حاضر ميشوند. عـصر به کافه دولاپه، جـنب اپـرا مي رود، باز جـمعي دور او را گـرفته اند ". مخـبرالسلطنه سپس مي نويسد که از او خواسته است تا به ايران رفته، رهـبري نهضت را به عـهده بگـيرد. امان او گـله مي کند که تـنها است، مخـبرالسلطنه مي گويد، کار را يکـنفر مي کند. اين تـشويق هاي ايرانيان باعـث حرکت سردار اسعـد مي شود. البته اقدام موفـقيت آميز بخـتياريها در فـتح اصفهان نيز به او اميدواري بيشتري داده است. اما سخن سايکس که مي نويسد:"عـمليات صمصام وي را مجبور به ورود در کار نموده"، را نمي توان تماماً صحيح دانست. زيرا چـنانچه تشريح شد، او قـبلا به بخـتياري سفر کرده و هـماهـنگي هايي با حاج آقا نورالله نجـفي انجام داد. بهـرحال سردار اسعـد با فـتح شدن اصـفهان با عـزمي محـکمتر، راهـي ايران شد و تا قـبل از رسيدن به ايران نيز با ارسال پـيامها و نماينده، کـنترل حـرکت را بدست گـرفت. او در 15 ربـيع الثاني 1327 هـجري قـمري ( 6 مه 1909 ميلادي ) وارد ايران شد. ابـتدا با شيخ خزعـل، شيخ قـدرتمند اعـراب " بني کعـب " خوزستان ملاقات کرد و با او متحد شد. سپس وارد بخـتياري شد. متعاقب آن با خوانين قـشقايي سوگـند نامه اي را امضا کرد. هـم پـيمان شدن با خوانين و شيوخ، بسيار حياتي بود. زيرا او براي حـرکت به سمت تـهـران، مي بايستي از پشت سر مطمئن باشد. بخصوص اينکه خوانين قـشقايي و بخـتياري با هـم رقابت ديرينه داشتـند، و شيخ خـزعـل نيز ضمن رقابت با خوانين بختياري، با محـمد عليشاه راه مسالمت آميزي را در پـيش گـرفته بود. لازم به گـفتن است، زمينهً اتحاد بـين خوانين بختياري و شيخ خزعـل از يک سال قـبل، فراهـم آمده بود. در ماه صفر سال 1326 هجـري قـمري بين شيخ خزعـل و خوانين بختياري پـيمان نامه اي برقرار شده بود. از طرف تمام خوانين بخـتياري، غـلامحسين خان سردار محتـشم و خسروخان سردار ظفر به نمايندگي از طرف تمام خوانين بخـتياري ،آنرا امضا کرده بودند. سردار اسعـد پس از عـقد قرارداد با رؤساي ايلات مذکور، درصدد اتحاد با رقـباي خانوادگي خود برآمد. خانوادهً حاج ايلخاني، مشکـل اصلي او محسوب مي شد. لطفعـلي خان امير مفـخـم، براي مقابله با تـهاجم بـختياريها به تهـران، در قم موضع گرفته بود. برادر او نصيرخان سردار جـنگ، از محاصرهً تـبريز دست برداشته، براي پـيوستن به امير مفـخم، راهـي قـم بود، و برادر ديگـرشان، سردار اشجع بهـمراه خسروخان سردار ظفر ( برادر سردار اسعـد ) براي جـمع آوري نيرو، بسمت بخـتياري در حرکت بود. تـنها غـلامحسين خان سردار محتـشم بعـنوان ايل بـيگي ايل بخـتياري در خوزستان بسر مي برد. بر خلاف برادرانش که در ضديت کامل با سردار اسعـد بسر مي بردند، زمينه هاي اتحاد بـين سردار محتـشم و سردار اسعـد از قـبل توسط سردار ظفر فراهـم آمده بود. سردار ظفر که به رقابتهاي فاميلي خيلي اهـميت مي داد در 19 رمضان 1326 هـجري قمري با سردار محتـشم پـيماني بسته بود که براساس آن سردار محتـشم سوگـند ياد کرده بود تا نسبت به سردار ظفر و سردار اسعـد وفادار بماند. بنابراين زمـينه اتحـاد براي سردار اسعـد کاملا فراهـم بود. او مجـدداً با سردار محتـشم هـم پـيمان شد. سردار ظفـر نيز از قـم بسوي بخـتياري آمده، عـليرغـم سوگـندي که به اميرمفـخم، مبني بر عـدم خيانت به محـمد عـليشاه، خودره بود، به سردار اسعـد پـيوست. او در اين باره مي نويسد: " با اينکه من بر سر سوگـند و پـيمان خود ايستاده بودم، کم کم فـهـميدم اميرمفـخم و سلطانـقـلي خان مي خواهـند بـنياد فرزندان مرحوم ايلخاني را براندازند و به مشورت و هـمدستي يکديگـر نوشته، تمام ايلات ايلخاني را از شاه گـرفته بودند که امير مفـخم و هـر که با او برادر کرده، هـم خيال باشد، تـقـسيم کـنند ". سردار اشجع وقـتي که به بخـتـياري رسيد، حاجي بي بي، يکي از زنان حاج ايلخاني را با خود هـمراه کرد و به تـشويق او، زنـهـا و بچـه هاي منطقهً اردل به داد و فرياد پـرداخته و فرزندان حاج ايلخاني را به اتـحاد دعـوت مي کردند. اما حـضور چـهـرهً بانفـوذي چـون سردار اسعـد در ايل، باعـث اتحاد بخـتياريها شد. در عـين حال تعـدادي از بستگـان حاج ايلخاني و بعـضي از فرزندان حاج ايلخاني هـمچـنان به پـيمان خود با محـمد عـليشاه وفادار ماندند و حتي سردار محتـشم که به سردار اسعـد پـيوسته بود، نيز به حال خود رهـا نشد، و سردار اشجع جـمعـي نيرو تـدارک ديده، به فرماندهـي شهـاب السلطنه به تـهـران اعـزام کرد. از آنطرف سردار اسعـد با هـمراهي خوانين بخـتياري و انقـلابـيون ديگـر، سپاهـي قريب به هـفتصد نفر جمع آوري و راهي تهـران شد. و قبل از حرکت طي نامه اي به شيخ السفرا، وزير مخـتار اتريش، هـدف از حرکت خود را تـشريح کرد و از دولتهـاي قـدرتمند خواست تا از مداخله نظامي در ايران خودداري کـنند. در اين سفر، جـمعي از روًساي بخـتياري او را هـمراهي مي کردند؛ از جـمله الياس خان صارالملک و سالار مسعـود که جزء نيروهاي بخـتياري مستـقر در تـبريز بود. آنها بطور فراري خود را به بخـتياري رسانده بودند. پس از حرکت سردار اسعـد، سردار بهـادر و غـلامحسين خان سردار محتـشم با سپاهي براي پـيوستن به سردار اسعـد راهي تهـران شدند و سردار اشجع با سردار ظفر به رسم ايلي هـم پـيمان شدند. سردار اسعـد در حرکت خود به سمت تـهـران، مشکـل اصلي خود را برخورد با نيروهاي بخـتياري به فرماندهـي امير مفـخم مي دانست و تلاش زيادي نمود تا با آنها درگـير نشود. براي اين مقـصود نامه هايي به او نوشت، تا اگـر مي خواهـد به شاه وفادار بماند با نيرهاي ديگر درگـير شود. زيرا درگـيري با نيروهاي بخـتياري، ايل را به خاک و خون مي کشاند. سالار فاتح که جزء نيروهاي مجاهـدين شمال بوده است، از عـدم تمايل سردار اسعـد به جنگ بخاطر ترس از اخـتلافات خانوادگـي سخن مي گويد. دانشور عـلوي نوشته است که امير مفـخم و سردار جـنگ در باطن با سردار اسعـد هـمفکري داشتـند. اما اين سخن بنا به مقاومت هايي که امير مفـخم از خود نشان داده است، صحيح بنظر نمي رسد. و چـنانکه که کسروي نيز نوشته است، او تا آخر ايستادگي کرد. اسنادي نيز اين سخن را تائيد ميکند. چنانکه سردار اسعـد طي تـلگـرافي از تهـران به صمصام السلطنه نوشته است: "از قم حرکت کردم به ملاحضهً جـنگ برادري و حـفظ خانوادگي پهـلو خالي تمام را به چپ راه رفـته، بلکه جـنگي در خانواده فراهـم نيايد. هـر چه ملاحضه حـفظ خانواده را نمودم آخر امير مفـخم و سردار جـنگ به لجاج اتحاد سردار محتـشم و سالار اشرف و سردار اشجع شد. تاخت و يورش سرما آورده .... ". وي سپس کشته هاي دو جـناح از بختياري ها را صد نفر نوشته است. امير مفـخم نيز طي نامه اي به سردار محتـشم ضمن شرح درگيري و شمردن کشته ها، نوشته است: " انشاءالله اميدوارم به فضل خداوند تبارک و تعـالي فردا يا پس فردا کارشان خـتم شود". بهـرحال بخـتياريها آماده حـرکت شدند، گـرچه تصميم جـديد شاه مبني بر اعادهً مشروطيت آنها را مردد کرد، اما سپس به خدعهً شاه پـي بردند. در سپاه آنها، سردار اسعـد، يوسف خان امير مجاهـد، مرتضي قلي خان صمصام و جمع ديگـري از سران بخـتياري و دکتر دانشوري علوي حضور داشتـند. از شمال نيز نيروهاي مجاهـدين راهي تهـران گرديدند و با هـماهـنگي هايي که با هـم داشتـند، در 24 جمادي الثانيه 1327 هجري قمري وارد تهـران شدند. آنها براي رسيدن به تهـران درگيريهاي پراکـنده اي با بخـتياريهاي طرفـدار شاه داشتـند. اما سران مجاهـدين که با طي نزديک به 1111 کيلومتر ( 690 مايل ) توانسته بودند بهـم برسند، طي جلساتي در بادامک، طرح حمله به تهـران را ريختـند. خبرنگار تايمز مي نويسد: " حرکت ناگـهاني آنان بسي زيرکانه و بنحو درخشاني انجاميد، بدون انداخـتن تيري توانستـند رخنه به شهر نمايند". آنان که براي ورود به تهـران با مجاهـدين تهـران هـماهـنگي هايي نموده بودند، از سوي مردم با آغوش باز مورد استـقبال قرار گرفـتـند. و پس از درگـيريهاي پـراکنده، شهـر به تصرف مجاهـدين درآمد؛ و در روز جـمعه 27 جمادي الثاني سال 1327 هـجري قمري( 21 تـير 1288 خورشيدي - 16 جولاي 1909 ميلادي ) داستان جـنگ پايان يافت. و در ساعت 8.5 صبح، شاه با پانصد تن از سربازان و بستگـان و سران و مرتجعـين بنام اميربهادر جنگ به سفارت روس در زرگـنده پـناهـند شد. کـتـيـبه سردار اسعـد اين کتيـبه به دستور حاج عليقلي خان سردار اسعـد در سال 1323 هـجري قـمري نوشته شده است. اين کتيـبه شجرنامه او و رياست اجـدادش بر ايل بخـتياري را بيان مي کند. محل اين کـتيـبه در منطقهً با صفايي در پـنج کيلومتري جـنوب فارسان معروف به پـيرغار مي باشد. شنـيـدم که جـمشيد فرخ سرشت بر چـشـمه و بر سنگـي نوشت بر اين چـشـمه چـون ما بسي دم زدند برفـتـند تا چـشم بر هـم زدند چـنين گويد حاج عـليقـلي خان سردار اسعـد ابن حسيـنقـلي خان ايلخاني ابن جـعفر قلي خان ابن حـبـيب الله خان ابن عـبدال خان بن علي صالح خان ابن عبدالخليل آقا ابن خسروآقا ابن غالب آقا ابن حيدر که اجداد من هـمه وقت به رياست طائـفهً هـفت لنگ بخـتياري برقرار بودند تا زمان پـدرم حسينقـلي خان ايلخاني، طوائف چـهارلنگ و جوانکي گـرمسير و سردسير و فلارد، ضميمهً حکومت او شدند. در سنه 1299 هـجري قـمري مرحوم برادر ارشدم، اسفنديارخان سردار اسعـد، در اصفهان شش سال محـبوس ماند؛ حکومت بختياري و مضافات با اعـمام کرامم بود. بعـد از شش سال برادرم مرخص و به منصب سردار اسعـد منصوب شد. چـند سال با اعمام و بني اعـمام دشمن و جـنگهـاي خونريز کرديم. عاقـبت صلح کرده متحـد شديم تاکنون که سنه 1323 هـجري قـمري و سال دهـم جلوس اعـليحضرت مظفرالدين شاه قاجار خلدالله ملکه مي باشد؛ با وجود وفات چـهار نفر از بزرگان با کمال اتحاد مشغـول رياست هـستـيم از ثـمرهً اتحاد براملاک موروثي افزوديم. الآن که ربع چـهارمحال و تمام رامهـرمز، زيدون، و حومهً بهـبهان املاک زيادي از عـربستان چـندين قريه از بربرود، چـندين قريه از لنجان و سميرم ملک زر خريد اين خانواده است. از چهارمحال ناحيهً ميزدج و چـند قريهً ديگر ملکي من و گرامي برادرم حاج خسروخان سالار ارفع است. اميد که اولاد و احفاد ما اتحاد را از دست ندهـند. در پائين اين کـتيـبه اين جـمله افزوده شده است: " در تاريخ هـفـتم محـرم 1336 هـجري قـمري مطابق اول ميزان مرحوم سردار اسعـد در طهـران به رحـمت ايزدي پـيوست ". هـمچـنين اين جمله نيز افزوده گرديده است: " لغو شد القاب در سال اول هـزار و سيصد و چهار شمسي بامر مجلس شوراي ملي |
نظرات ()
مراسم سوگواري در ميان بختياريها اهميت خاصي دارد و همراه با مراسم پرسوز و گدازي برگزار ميشود كه احتمالاً نشانه انس و الفت و همبستگي عميقي است كه ميان آنها وجود دارد. اين اهميت هم در عزاداريهاي مذهبي و هم در عزاداريهاي خصوصي به بارزترين شكل مشهود است.
برگزاري مراسم عزاداري خانوادگي نيز جالب توجه است. در ايل بختياري وقتي كسي فوت كند، ايل يكپارچه غرق غم و ماتم ميشود و لحظهاي صاحب عزا را رها نميكنند،(چوقا) از تن بيرون ميكنند و لباس سياه ميپوشند. بعد از غسل متوفي، سيد همراه ايل (سيد پير شاه) يا (سيد امامزاده)هاي اطراف مسير و مكان كوچ و استقرار را خبر ميكنند تا بر مرده نماز ميت بگذارند و سپس مرده را به خاك ميسپارند. خاك كه گودي گور را پر كرد، مردها در فاصله دور ميايستند و زنهاي ايل به دور گور حلقه ميزنند، گريه سر ميدهند و همراه با مرثيه كه (گاگريو) گفته ميشود به شرح حال زندگي مرده ميپردازند. در اين هنگام توشمالها آهنگ غم انگيزي به نام (چپي) مينوازند. بعد از اين مراسم (خيرات) شروع ميشود. صاحب عزا چادر سياهي بر پا ميكند، مردم ايل تيره به تيره، طايفه به طايفه، براي دلداري صاحب عزا ميآيند و (سرباره) ميآورند. سرباره مخارج عزاداري صاحب عزا را كاهش ميدهد. اين مراسم تا يك سال به طول ميانجامد، چرا كه شايد تيره يا طايفهاي در مسافتهاي دور باشد و يا امكان حضور به موقع پيدا نكرده باشد.
وقتي كلانتر يا يكي از سرشناسان ايل بميرد، مراسم خاصي انجام ميشود. بدين ترتيب كه زين و برگ اسب يا اسباني را با پارچه سياه ميپوشانند و بر گردن اسب نيز پارچههاي رنگين كه يك سر آن بر زين و سر ديگرش روي پيشاني اسب است به بند دهنه ميبندند، سپس اسب را در حالي كه دهنه آن به دست يك نفر است در محوطه امامزاده ميگردانند. اين پارچه را (يال پوش) ميگويند. چوقا و تفنگ متوفي را نيز روي اسب ميبندند.
شکوه ودبدبه عروسي ايلات و عشاير بيش از شهرهاست و شايان هزاران تحسين و تمجيد مي باشد بدواٌ بايد خاطر نشان کرد که حضرات اناث در ايلات مثل زنها ي شهر چهره خود را مستور نمي دارند و تمام اهالي يکديگر را ديده و اقلاً قيافه وظاهر همديگر را مي شناسند .نامزد نمودن در انجا ها بيشتراز ساير نقاط معمول است ورسوم و ترتيبات آن در اينکه بين يک ايل باشد يا عشاير مختلفه تغيير مي کند . تشريفات با نهايت جلال و طمطراق در ميان دو ايل معمول مي شود که بدان وسيله قدرت و ثروت وشان خود را نشان بدهند . هر کس که داماد مي شود بايد اول هر سال از طرف خود تحفه و تعارفي به اسم عروش بفرستد و اهميت ان بسته به دستگاه مکنت طرفين دارد . غالباً جواهرات از قبيل سنگهاي قيمتي يا طلا يا گردنبند و پارچه هاي قيمتي و غيره است لازم است اين مسِِـله ذکر شود که در ايلات بايد عروسي بين دونفر که از حيث تجابت مساوي هستند معمول گردد و اگر کسي در صدد عقد قرداد مواصلت ميان دو خانواده که از حيث اصالت مساوي نيست بيفتد با تمام قوا از اين اقدام جلوگيري مي شود بر خلاف آنچه در شهرها ي بزرگ متداول است در ايلات طايفه اي که درجه نجابتش کمتر است به سهولت نمي تواند به خويشي با خانواده محترم نايل گردد حتي در ميان عشاير بعضي ها هستند که به غير دختر نمي دهند برخي ديگر پا بند اين مسايل نيستند.
ولي از بستن اتحاد عروسي با اهالي شهرها جدا خوداري مي کنند .
اما وقتي هنگام عروسي مي رسد مدت چندين روز يا چند هفته مشغول جشن و عيش وشاد ي هستند 7يا 8 الي 20روز و گاهي هم 40 شبانه روز متوالي در اين گونه جشنها آواز ساز و رقص آماده بوده و مجلس ترتيب مي دهند که اسباب مشغوليات براي همه فراهم است زنها و مردها بطور دايره وار شروع به رقصيدن مي کنند و از روي آهنگ موزيک پاها را حرکت داده و دست در دست همديگر مي رقصند
بختياري...بختياري...راستي بختياري يعني چه؟اين کلمه از چه زمان به اين قومي که از شواهد و قرائن پيداست از ديرباز در اين منطقه ساکن بوده اند،اطلاق شده است؟آيا اين کلمه اي است مرکب از «بخت + يار + ياي نسبت» يا اين که برگرفته از باکتر يا همان باختر معمول خودمان است؟
نقل قولها و گفته ها در اين خصوص بسيار است.اين جا گفتاري از شاعر هم تبار حسين پژمان بختياري را مي آورم که در اين باب توضيحاتي را به تفصيل ارائه نموده،تطويل کلام شايد با ذات رسانه اي چون وبلاگ در تضاد باشد اما براي ثبت در اين دنياي مجازي و نيز اطلاع رساني مي نويسم آن چه که پژمان بختياري گفته است:
«هنگامي که سرگرم تهيه ي فرهنگ و ترتيب دستور براي گويش بختياري بودم،دريافتم که پيوستگي آن لهجه با زبان پهلوي و اندکي هم با لسان پارسي باستان خيلي عميق تر از گويشهاي ديگر ايران زمين است.از اين دو مطمئن شدم که بختياريان يکي از کهنسال ترين اقوام آريايي هستند که توانسته اند قرنها در پناه جبال سر به فلک کشيده و پوشيده از جنگلهاي انبوه استقلال گونه اي داشته و خود را از تعرض جهانگيران به ويژه بيگانگان حفظ کنند.به همين علت زبانشان تا حدي خالص،نژادشان تقريبن سالم ،سنن و عاداتشان تحقيقن محفوظ،حتا اشعارشان کاملن برقرار باقي مانده، تابع افاعيل عروضي عرب نشده است.پس بايد اثر وجودي آنان در حوادث گوناگون و تسلسل تاريخ ايران خاصه قبل از اسلام در جايي ثبت شده باشد و يگانه وسيله اي که ممکن بود رهنما و ياريگر نگارنده در آن پژوهش شود نام بختياري و رابطه ي معنوي آن با اسم باختر بود.اما بختياري کجا و باختر کجا؟ چندي بعد بر آن شدم که نمايش منظومي از جوانمردي کورش بزرگ بپردازم،و بهترين موضوع براي آن قصه ي پانته آ بود
مدتي اين مثنوي تاخير شد.بماند تنبليهاي اساسي که راز اصلي تاخيرهاي تاريخي مان است و سِر ماندگيمان...
فکر مي کنم دودلي و شک ام 2 علت اساسي داشت:
اول اين که موضوعي را انتخاب کردم که به هر حال يکه و اختصاصي است به اين صورت که من هر مطلبي را که بخواهم بنويسم بايد ارتباط اساسي به موضوع مورد انتخابم داشته باشد(بختياري) و اين مورد براي من که به صورت حرفه اي نويسنده نيستم اساسن مشکل است که بنا به قول معروف:عشق آمدني است نه آموختني...
دوم نکته شايد اساسي تر و بنيادي تر باشد و آن اين که عظمت کار و هيبت موضوع مرا لرزاند،ترساند و برجاي خود نشاند.من يک لا قباي بي سواد کجا و قوم بزرگ وکهن بختياري کجا؟از بختياري و بختياريها نوشتن کار مردم شناسان و جامعه شناسان است که سالهاي سال در اين خصوص مطالعه کرده اند و ديده اند و کوچيده اند...مني که تش و تبار و ايل خود را زورکي مي شناسم آيا مي توانم راوي صالحي در اين مورد مهم باشم؟...
کلنجار طولاني بود...و چون کشتي بي لنگر اين ذهن توفان زده کژ مي شد و مژ مي شد...که چيست تدبير؟ماندن يا رفتن؟ايستادن در جا يا اين که با همه بي بضاعتي درباره نياکان و اجدادم بنويسم...و مثل اين که روح بزرگ و آزاده ي مردمان سلحشور بختياري اين گونه در گوشم سرود مي خواندند:
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم...
بنابراين مي نويسم و در اين راه دست تمامي هم تباران و دوستانم را براي پربار کردن اين سياه مشقها مي فشارم و مي بوسم که من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم...
مي خواهيم همه با هم از دي بلال بگوييم...از رقص سه پا...از تاراز...از شينبار...از عليداد...از حيدر...از سردار اسعد...از چغاخور...از اشکفت سلمان...و از عشق به اين سرزمين اهورايي...
يک نکته بيش نيست غم عشق و اين عجب
کز هر زبان که مي شنوي نامکرر است
اما چرا بختياري؟مهمترين دليل اين که من بختياريم و طبيعتن نمي توانم مثلن از اينکاها بنويسن يا قرناطه نشينان.مي خواهم از چيزي بگويم که ديده ام و شنيده ام و حس کرده ام.مي خواهم از قوم بگويم که ريشه اش چنان در تاريخ اين ديار رسوخ کرده که برخي ها آنرا به زمان کوچ آرياييها از سيبري و حتا قبل تر نسبت مي دهند.مي خواهم از آداب و رسوم وسنن ديرپا و غني اي بگويم که متاسفانه به علت فقدان فرهنگ مکتوب و مدون که ذات زندگي عشيره اي است در حال نابودي و انهدام است.مي خواهم بنويسم از ظلم و ستمي که در ساليان متمادي بر اين رنج کشان هميشه ي تاريخ اين ديار رفته است.مي خواهم از زنان و مردان سلحشورش بخوانم.مي خواهم رقص بي نظير موسيقي يکتا اشعار دلنشين و...اين مردمان را در اين دنياي مجازي بپراکنم.که البته اين همه و بيشتر از تاب و توان حقيرم بي شک خارج است اما چه جاي شکر و شکايت که بايد به قدر وسع کوشيد...
از بختياري بيشتر مي گويم...
نظرات ()هويت
ايل بختياري، که شمارشان به بيش از 800 هزار نفر مي رسد، در منطقه اي به مساحت 67 هزار کيلومتر مربع در ناحيه مرکزي ايران که رشته کوه بـز خود را از زاگرس در آن واقع شده زندگي مي کنند. اگر چه تنها يک سوم از بختياريها کوچ نشين اند (و بقيه مراتع مناطق عمدتاً به صورت جوامع استقرار يافته به کشاورزي مشغولند) آنچه به عنوان فرهنگ قوم بختياري شناخته مي شود بيشتر در ميان چادرنشينان بختياري کوهستاني ديده مي شود تا بقيه آنها. اينان که از طريق توليد گوشت و محصولات لبني زندگي مي کنند، سالانه پس از پايان فصل تابستان رمه هاي گاو و گوسفند و اطراف اصفهان، به طرف دامنه ها و جلگه هاي کم ارتفاع در استان خوزستان حرکت مي دهند تا زمستان سرد را در مراتع و چراگاه هاي اين منطقه بسر برند. کوچ سالانه قوم بختياري يکي از جالبترين و پيچيده ترين نمونه ها در ميان ايلات و اقوام کوچ نشين در سراسر جهان است. از آنجايي که بختياريها در جريان کوچ بايد از ارتفاعاتي که گاه بلندي آن به 3 هزار متر و بيشتر هم مي رسد بگذرند، و بايد زمان کوچ خود را با نهايت دقت انجام دهند تا مبادا در طول راه دچار برف زودرس، سيلاب رودخانه هاي کوهستاني و نبود چراگاه و مراتع شوند. سابق بر اين در جريان کوچ تلفات زيادي بر انسان و دام وارد مي شد. در سال هاي اخير با اقدام دولت در ايجاد پل، هموار کردن مسير کوچ ايل و ساختن مراکز تغذيه دام در طي مسير، شمار تلفات جاني و مالي به شدت کاهش يافته است. بختياريها به گويش لري تکلم مي کنند و شيعه مذهبند. از نظر سياسي، در زمان شاه سابق، رئيس ايل از طرف وي منصوب مي شد و بختياريها همه تحت امر او بودند. اين پست و مقام امروزه ديگر وجود ندارد. يکپارچگي ايل بختياري تحت رياست يک فرد در 2 قرن اخير بسيار کارساز بود به طوري که اين ايل نقش بسيار مهمي در جريانات تاريخ معاصر کشور و بويژه طي انقلاب مشروطيت ايفا کرد. امروزه، اما، بسياري از مردمان بختياري از شيوه سنتي زندگي خود دست کشيده اند و براي استخدام در شرکت نفت ايران و ساير مؤسسات و ادارات دولتي به شهرنشيني روي آورده اند.
بختيار سرزمين افسانه اي ايران و داراي فلکلور بسيار غني است. بختياري بزرگترين و اصيل ترين قوم در ميان اقوام متعدد ايران زمين به شمار مي آيند. بختياريها از نظر نژادي جزو تباره لرها هستند و گويش آنها نيز از قديمي ترين و شناخته شده ترين گويش هاي زبان فارسي است. کوچ سالانه ايل بختياري از مراتع و چراگاه هاي مناطق سردسير استان چهار محال و بختياري به طرف نواحي جنوب کشور يعني، استان خوزستان بين 4 تا 6 هفته به طول مي انجامد. اين کوچ جابجايي جمعيتي بسيار گسترده و مثال زدني از مقاومت زن، مرد، پير و جوان به همراه هزاران رأس دام است که از 5 مسير مختلف، سخت ترين و صعب العبورترين مناطق کوهستاني را پشت سر مي گذارند تا به مراتع و چراگاه هاي جديد برسند. بختياريها به دو گروه اصلي تقسيم مي شوند : هفت لنگ و چهار لنگ. در ميان اين دو گروه هم تقسيم بندي هاي بسيار بيشتري وجود دارد. آمار دقيق تعداد بختياريها مشخص نيست. طبق يک برآورد 450 هزار نفر بختياري در کشور زندگي مي کنند. نيمي از آنها کوچ نشين اند و بقيه به صورت استقرار يافته به کشاورزي مشغولند. روستاي کارياک، واقع در 120 کيلومتري جنوب اصفهان، که در آن رودخانه کرشان، از ريزآبه هاي کارون، جاري است دو استان کهکيلويه و بويراحمد را از همديگر جدا مي سازد.
|
بختياري يک قوم است نه يک ايل |
![]() |
|
نظري بر نگرش طايفه اي قوم بختياري از چندين طايفه تشكيل شده است .كه اين طايفه ها هر كدام نسبت به طايفه ديگر خود را برتر و بالاتر مي دانند .و همين برتر ديدن. بالاتر دانستن باعث خيلي از عقب ماندگي ها شده است .اين عقب ماندگي در قوم بختياري از هر بعدي قابل لمس و حس مي باشد و حتي به گونه ايي محسوس است كه مي توان به عينيت آنرا مشاهده نمود .ريشه اين كار از ساليان دور سر چشمه گرفته و در تاروپود ايل رسوخ كرده و ديگر امكان دست بر داشتن خيلي كم شده و يا بهتر بگويم اصلا نمي توانند دست بر دارند. زيرا بيشتر اين بزرگي و يا كوچكي از طرف بزرگان قوم بوده است و اين كار به صورت يك عقده به وجود آمده و نسل اندر نسل ادامه پيدا كرده و تا به آنجا رسيده است .كه حالا با داشتن تحصيلات دانشگاهي مي خواهيم خودمان را نشان بدهيم به يكديگر حمله مي كنيم و كارهايي كه نبايد انجام دهيم را انجام مي دهيم.براي اينكه بدانيم قوميت چيست و تعصب طايفه گرايي چگونه است .وقتي كارهايي نظير انتخابات در پيش داريم مي توانيم اين موضوع را كاملا حس و مشخص نمائيم چون اينجا ديگر مديريت. تخصص . تحصيلات . آكادميك .تجربه. دانش اجتماعي و غيده....اصلا بكار نمي آيد و فرد مورد نظر انتخاب نمي شود بلكه قو ميت مطرح است و طايفه گندعلي نمي خواهد از موري .موري نمي خواهد از باورصاد وباورصاد از شهني عقب بيفتد .بلكه خود را طايفه اي برتر و نماينده طايفه خود را فردي بهتر مي داند. و همين مسئله باعث مي شود كه گزينه هاي خوب و مردان كار و عمل و فرهنگ شهرمان در حاشيه قرار بگيرند و فردي كه در هيچ مواردي تخصص ندارد انتخاب شود و چهار سال عقب ماندگي را مي بايد تحمل كنيم از اين رو مي گويم داشتن تخصص لازم و ضروري است .زيرا فرد مورد نيازش مي باشد .ولي متاسفانه در قوم بختياري اين گونه نيست .هيچ به كوه و كوه به هيچ فروخته ميشود . چون تنها چيزي كه اهميت دارد ، طايفه گرايي است و اين موضوع به گونه اي است ، كه بعضي مواقع در معابر هم مورد توجه واقع مي شود و تو هيچ حرفي براي گفتن نداري و حتي بعضي مواقع به يكديگر اهانت هم مي نمايند در صورتي كه امروز گند علي ، شهني ، باورصاد ، زراسوند ، بابادي و ... اهميت ندارد چه كسي بودن ارزش ندارد چه تخصصي داري و چه اندازه توان مديريت داري و چگونه مي تواني از راهبرد هاي مناسب براي پيشرفت استفاده نمايي مهم است مديرت بودن داشتن دانش مديريت به درد نمي خورد و محكوم است ولي اگر مديريت همراه با دانش بود طايفه مطرح نيست و مي توان اندكي اميدوار بود و خوب در شهرستان مسجد سليمان كه يكي از شهرهاي قوم بختياري است اين گونه نيست و اگر گفتي فلاني مدير خوبي است و توان مديريت بالايي را دارد بلا فاصله از فلان طايفه است و آنها نوكراني مي كردند را مطرح مي نمايند و اين بزرگترين بلايي است كه گريبان قوم بختياري را گرفت و از آن نمي توانند فرار كنند ، زيرا خودشان اين دام را گسترده اند ، كه گريبان خودشان را هم مي گيرند ، و نتيجه آن مي شود كه شاهد هستيم و در غافل . به نقل از سايت مسجد سليمان بهادر bahador_b1350@yahoo.com فرهنگ همياري در بختياري از زماني كه گرد آوري واژه هاي زبان بختياري را براي تدوين كتاب واژه نامه ي بختياري به طور جدي شروع كردم به ناچار بايد به نقاط دور و نزديك مي رفتم . با ديدن كوه هاي صعب العبور زيستگاه هايشان و نحوه ي زيستشان، هميشه اين مطلب ذهن مرا به خود مشغول كرده بود كه اين مردمان سخت كوش و در عين حال صبور چگونه توانسته اند اين همه سختي زندگي كوچ نشيني و خشونت كوه ساران را بر خود هموار كنند و آنها را در دستان پينه بسته شان چون موم نرم كنند و بر روي قله ي كوه ها و عمق دره هاي ترسناك دوام بياورند و اين سر زمين خشن و پر از پستي و بلندي را هم چون مادري مهربان بپرستند؟ به عبارت ديگر راز ماندگاري آنان در اين سر زمين وحشي و خشن چيست ؟ در حين كار، گاهي به واژه هايي بر خورد مي كردم كه معني آنها به چرا و چگونه ها و اما هاي ذهنم پاسخ مي داد. با پي بردن به معني و كار برد هر يك از اين واژه ها نقاط تاريك و مبهم كم كم روشن و روشن تر مي شدند .از همه مهم تر شركت در كار هاي دسته جمعي آنان و ديدن برخي از نمونه هاي همياري هاي مرسوم در ايل كاملا آگاهم كرد كه يكي از رازهاي پايداري ايل در جدال با طبيعت خشن زاگرس .همه ي سختي ها و مشكلات زندگي كوچي چيزي جز همياري يا به زبان خود بختياري ها (هياريhayri)نيست .درست است كه آنان در همين سر زمين خشن به دنيا آمده اند وسياه چادر ها يشان را در گستره ي آن بر پا كردهاند و ميكنند و مي توان گفت به اين شرايط عادت كردهاند ولي اگر چنين خصلت پسنديده اي در ميان آنان وجود نداشت اكنون زاگرس مياني با همه ي نا سازگاري هايش ماواي امن ايل و فرزندانش نبود و بختياري ها نمي توانستند لحظه اي در برابر همه ي سختي ها و خشونت هاي زاگرس پايداري كنند. كافي است كه شما به يك صحنه از زندگي آنان به ويژه صحنه ي گذر از رودخانه ها يا كوه هاي سر به فلك كشيده در هنگام كوچ- كه بدون شك بارها در فيلم ها به ويژه فيلم ديدني و ارزشمند ((علف))ديده ايد- نگاهي كوتاه بيندازيد آنگاه گواه اين مدعا خواهيد شد . در تمام صحنه هاي زندگي بختياري ها به ويژه در شكل كوچ روي آن به علت كمي وقت و حداكثر استفاده از زمان محدود و همچنين خطرات فراوان در چنين نوع زندگي چه در گرمسير و چه در سرد سير بدون همياري انجام به موقع كارها تقريبا غير ممكن است ،در درو ،كشت، خانه سازي، برپا كردن سياه چادر، پشم چيني .احداث آغل ،آماده كردن ((وارگه)) براي بار انداختن، شير دوشي و...همه و همه همياري ،نمودي ويژه دارد و بدون آن يا حتي حضور كم رنگش چرخ زندگي در ايل به درستي نخواهد چرخيد يا بهتر بگويم اصلا نمي چرخد. در گذشته كه پراكندگي ايل كم تر از امروز بوده است و تقريبا طوايف مرزهاي مشخصي داشتند و همه ي اقوام و خويشاوندان در يك سر زمين معين زندگي مي كردند و در حفظ آن مي كوشيدند ،سعي مي شد كه به محدوده ي ديگر طوايف تجاوز نشود –چون احتمال در گيري به ويژه در هنگام چرا ي گوسفندان يك طايفه در مراتع ديگر طوايف امكان داشت. بالطبع در چنين شرايطي همياري هم گستردگي بيشتري نسبت به امروز داشته است ولي اينك همياري ها بر اثر تحولات اجتماعي به خصوص تحولات سال هاي اخير و شدت گرفتن مهاجرت و بروز پراكندگي طوايف و تمايل بيش از حد به شهر نشيني روز به روز كمرنگ تر مي شوند. باري ،در باره ي واژه ي ((هياري)) ب معني تعاون و همياري ب دو گونه مي توان ريشه يابي كرد: 1-اين واژه از ريشه ي پهلوي ayarihو ayari است. بايد افزود كه واژه ها يي كه از زبان پهلوي به زبان بختياري رسيده اند اگر در آغازشان همزه باشد به جاي آن ((ه))به كار مي برند .ارسars=هرسhars/اياريayari = هياريhayari . 2-گر چه استدلال بالا كاملا درست است ولي مي توان اين واژه را به صورتي ديگر توجيه نمود يعني آن را همان ((عياري)) دانست .باز مانند نمونه ي نخست هر گاه واژه اي از زبان هاي بيگانه قصد ورود به زبان بختياري داشته باشد بايد خود را با شرايط زبان بختياري تطبيق دهد تا بتواند به كار رود .پس هر گاه واژه اي با ((همزه ياع))شروع شود به جاي آنها ((ه))به كار برده مي شود : اشاره = هشاره hesara عصمت = هصمت hesmat به اين اعتبار مي توان هياري را همان عياري دانست . باري. در ايل بختياري دو نوع همياري : الف: آشكار ب: نهان وجود دارد .گونه ي آشكار، كارهايي هستند كه در ظاهر آنها نمود همياري كاملا واضح ديده مي شود خرده داشت .بر اشكنادن .ترازو و.... گونه هاي نهان كه ظاهر همياري ندارند ولي با اندكي دقت در مي يابيم كه هدف، كمك به ديگران به ويژه نيازمندان است و بس ، نتيجه ي اين نوع همياري ها بر خلاف نوع آشكار در دراز مدت مشخص مي شود ،اينك به طور خلاصه نمونه هايي از همياري هاي مرسوم در ميان بختياري ها را مي آورم تا سپاسي با از آناني كه صادقانه و خالصانه حرمت اين پديده ي خدا پسندانه را پاس مي دارند و هنوز بدان پاي بندند: 1-بر اشكنادنbor-askenaden:يكي از كار هاي سخت زندگي بختياري ها چه يكجانشينان چه كوچندگان كشاورزي يعني كشت، داشت وبر داشت است كه از ميان اين سه مرحله ،مرحله ي بر داشت به دلايل فرا رسيدن گرما و همزماني با آن و همچنين داشتن فاصله ي زماني با زمان كوچ از همه دشوارتر است ،به همين خاطر همياري در آن ارزش خاص خود را دارد ،به ويژه در سال هاي نه چندان دور كه با كوچ ايل به سرد سير افراد زيادي در گرمسير نمي ماندند كه بتوانند در درو محصول ديگران به عنوان همياري شركت كنند، هنگامي كه يك جا نشيني چه به اختيار و چه به اجبار شتاب بيشتري گرفت همياري در درو چهره ي واقعي خود را نشان داد. آنان كه پس از درو خود سعي مي كنند به ياري ديگران بشتابند تا محصول آنها هم زودتر چيده شود و از نيش گزند و آزار دهنده ي گرما بر هند. در همياري درو ياري گران ضمن شركت داوطلبانه در كار چيدن كه تا انبار كردن و گاهي هم تا كوبيدن محصول ادامه خواهد داشت سعي مي كنند همياري در درو را ضمن رفاقت به رقابت بكشانند ، تا شور و شوق برنده شدن بدون هيچ گونه جايزه اي باعث زودتر درو شدن محصول شود و از رنج گرماي كشنده ي گرمسير رهائي يابند ، آن كسي كه بر bor يعني سهم محصول خود را كه بايد درو كند ديرتر از ديگران بچيند بازنده است ،در اين حالت مي گويند: بر بس اشكست(يا ماتي و ا بيد) يعني محصول بر او چيره شده و نتوانسته است سريع محصول را درو كند و مغلوب دروگراني گشته است كه توانستند سهم خود را زودتر بچينند. در اين نوع همياري چون اكثرا كار به مسابقه و رقابت مي كشد و شرايط سخت زمان درو مانند آفتاب سوزان، تشنگي و...باعث شتاب درو گران در كار درو شده ، مقداري- كه ارزش چنداني نخواهد داشت – نچيده مي ماند يا اين كه چيده شده ولي از دست برزگران بر زمين مي ريزد كه سر انجام نصيب خوشه چين هاي نيازمند مي شود ،البته بايد توجه داشت كه گرماي شديد در فصل درو و تشنگي خود از عواملي هستند كه باعث تاخير در درو به موقع محصول هم مي شوند. 2-خرده داشت(xarde-dast)اگر شخصي در طايفه اي باشد كه به دليل نداشتن گوسفند يا به عبارت بهتر فقر و نداري نتواند احتياجات زندگي خود را تامين كند ولي در عوض كساني هم باشند كه به اصطلاح دستشان به دهانشان ميرسد و گله ي گوسفندي بيشتر از نياز خود داشته باشند تعدادي از آنها را در اختيار شخص نيازمند ميگذارند تا در مقابل نگهداري از آنها از ماست و شيرشان بهره مند شود . 3 . تراز teraz : اين نوع همياري هم تقريباً مانند « خرده داشت » است با اين تفاوت كه قرض گيرنده گوسفندان متعهد مي شود كه در مقابل استفاده از شير گوسفندان , از آن مراقبت كند و مقداري روغن كه از طريق شير همان گوسفند حاصل شده است به صاحب گوسفند تحويل دهد . 4. اوزي uzi : در زبان اوستايي اين واژه به صورت uzaw و uzava به معني ياري رساننده به كار رفته است . همه ي جوانان و كساني كه قصد ازدواج دارند مي توانند پيش از برگزاري مراسم عروسي به خانه هاي اقوام و افراد همه ي طايفه خود و احياناً افراد طوايف ديگر كه با آنها نسبتي و رابطه اي دارند رفته , هديه عروسي خود را كه « اوزي » مي گويند دريافت مي كنند . البته در عشاير و روستاها اوزي ها بيشتر به صورت گوسفند و قند و چاي و روغن است كه مي تواند براي برگزاري عروسي و پذيرايي از مهمانان به مصرف برسند و بار سنگين هزينه هاي عروسي را از دوش خانواده ي داماد بردارد . اين شكل همياري در بيشتر مناطق بختياري رايج است ولي در شهر ها و برخي از روستا هاي نزديك شهر ،اين هدايا در روز عروسي به زوج هاي جوان داده مي شود . البته بايد گفت اين همياري ها به ويژه اوزي ها و سرباره ها كه بعدا به آن خواهم پرداخت حكم دادوستد دارند . گيرنده ي اين نوع همياري ها خود را ملزم مي داند كه در اولين فرصت به نحوي پاسخگوي آنها باشد. بد نيست به اين نكته اشاره شود كه در ازدواج((گابه گا)) كه دو خانواده دختران دم بخت خود را به عقد و ازدواج پسر جوان خانواده مقابل در مي آورد هم نوعي از همياري وجود دارد .چرا كه در اين نوع ازدواج كه نوعي دادوستد به حساب مي آيد از بار سنگين شير بها و برخي از مخارج كه عامل آن چيزي جز سختگيري خانواده ي عروس نيست ،كاسته ميشود. 5-سر باره (sar-bara) در هنگام مرگ يكي از افراد طايفه يا افرادي از طوايف ديگر كه با آنان نسبت و ارتباطي دارند به دليل طولاني بودن مدت سوگواري(در گذشته نه امروز) و همچنين سنگيني هزينه ي آن همانند همياري ((اوزي)) در عروسي، يك نوع همياري ميان قوم بختياري هست كه به آن ((سر باره)) گويند. در عشاير سر باره بيشتر به صورت دادن جنس (قند، روغن ، برنج ، و....)و گوسفند است ولي در شهرها پول نقد مي پردازند ،اين پول را كه معمولا چندين نفر از افراد يك خانواده يا يك طايفه بر روي هم مي گذارند، يك نفر از ميان آنها به نمايندگي از سوي ديگران شخصا به دست خود صاحب عزا يا به دست يكي از نزديكان كه در برگزاري مراسم عزاداري بر پا ميشود، صندوقهايي در نظر مي گيرند تا ياري گران پاكت محتواي پول را در آن بيندازند ، در ضمن افراد ياري گر براي آگاهي صاحب عزا نام و مبلغ همياري هر يك از ياري گران را بر تكه اي كاغذ ياد داشت مي كنند و در پاكت در كنار پولها قرار مي دهند. اين نوع همياري از آن گونه هايي است كه بختياري ها به شدت پاي بند آنند و وظيفه ي خود مي دانند به هر طريق ممكن آن را به جا بياورند، افرادي كه به دلايلي قادر به شركت در مراسم سوگواري نيستند سهم خود را كه مقدار آن بستگي به نظر خود ياري گر دارد و معمولا بر اساس نزديكي فاميلي، موقعيت اجتماعي و مالي متوفي تعيين ميشود، در روز برگزاري مراسم هفتمين روز خاك سپاري مرده به وسيله ي نزديكان خود به دست صاحب عزا مي رسانند. و اما در كنار اين نوع همياري ها كه رنگ و بوي همياري كاملا هويداست، كارهاي ديگري هم انجام مي شود كه به ظاهر همياري خاصي در آنها به چشم نمي خورد ولي با اندكي دقت در مي يابيم كه هدف، چيزي جز همياري و تعاون نيست ،در اين جا به چند نمونه از آنها اشاره مي كنم . 1- نيوه داري(نيمه داري): شخصي كه به دلايلي توانايي نگهداري از گوسفندان خود را ندارد، آنها را به اشخاص ديگر كه بيشتر از ميان نيازمندان بر گزيده مي شوند ،مي سپارد تا در مقابل نگهداري از آن صاحب نيمي از بره ها و بزغاله هاي تازه متولد شده گردند. 2- شيرواره (sir-wara) : در روزهاي سخت كم شيري كه شير گوسفندان يك خانواده براي گذراندن زندگي آنان بسنده نمي كند , دست ياري به سوي هم دراز مي كنند و با بستن پيمان « شيرواره » و قرض دادن شير به هم , باري از دوش هم بر مي دارند . معمولاً در ظرف مخصوص شير را با چوبي باريك از شاخه ي درختان به آن نكار 3 . نو و تله يي (teleyi –nov ) : اگر در طايفه ي شخص نيازمند و بي كسي باشد , 4. پسران كه بايد در سالهاي آينده چرخ زندگي خانواده را با كشاورزي و نگهداري از گله بچرخانند بايد از هر نظر آزموده و كاردان باشند و اگر قرار باشد در خانواده ي خود تمام فنون را ياد بگيرند , شايد به دليل مهرباني و دلسوزي هاي بيش از حد پدر و مادر و اطرافيان نتوانند كار سخت چوپاني و برزگري و ... را بياموزد , بدين خاطر آنان را نزد خويشاوند خود به عنوان چوپان و ... و بطور كلي به عنوان نوكر مي فرستند تا با يادگيري فنون لازمه زندگي كوچي و روستايي براي پذيرش مسئوليتهاي آينده آماده شوند . 5 . زمين كشاورزي خود را در مقابل سهمي از برداشت محصول در اختيار افرادي كه زمين ندارند مي گذارند . گاهي هم بدون چشم داشتي اين كار انجام مي پذيرد . 6 . بْري (bori) : بري در لغت به معني حقوق و مستمري است . در ايل يا بهتر بگويم در حاشيه ايل افرادي زندگي مي كنند كه زمين براي كشاورزي در اختيار ندارند ولي با كار و شغل خود در خدمت ايل هستند مانند نوازندگان ( توشمال ها ) و ... اينان در مواقع برداشت محصول سهمي از گندم و جو برداشتي را صاحب مي شوند و بختياري ها با ميل و رغبت تمام آن را پرداخت مي كنند . بايد افزود كه در مناطق بختياري نشين امام زاده هاي فراواني هستند كه بدان اعتقاد راسخي دارند . معمولاً هر طايفه سهم يكي از اين امام زاده هاست و به عبارت ديگر مريد آن پير و امام زاده است . افراد طوايف بايد ساليانه « بري» متوليان و فرزندان آن امام زاده را بپردازند . مثلاً طايفه ي خودم سهم « آقا سهيد » ( آقا سعيد ) در چهارمحال و بختياري است و هر ساله افرادي از آن جا براي گرد آوري بري خود به خانه هاي افراد طايفه ام كه اكثراً ساكن گرم سير هستند مراجعه مي كنند . اگر هم نيايند سهمشان محفوظ است و به طريقي بدان ها مي رسانند |
نظرات ()
ايلات و عشايرايل واژهاي است مغولي و تركي به معناي دوست، يار، همراه و همقبيله، و عشيره كه مترادف با ايل استعمال شده، واژهاي است عربي به معناي بني اعمام و نزديكان از جانب پدر كه جمع آن عشاير و عشيرات است. عشيره اسم فارسي ماخوذ از زبان عربي به معناي خويشان، نزديكان، تبار، اهل خانه، و طايفه است. واژه ايلات (جمع ايل) براي نخستين بار در زبان فارسي در زمان ايلخانيان به كار رفته كه منظور از آن طوايف صحرانشين و نيمه صحرانشين است.
در ايران جمعيتي را عشايري به حساب آوردهاند كه داراي وابستگي ايلي بوده به زندگي كوچ روي با معيشت غالب شباني اشتغال دارند. اين جمعيت را به سه گروه عمده تقسيم كرده اند. كوچ نشينان، نيمه كوچنشينان و رمهگردانان. كوچ نشينان شامل افرادي هستند كه در ييلاق سرپناه ثابتي ندارند وابستگي آنان به زمين زراعي بسيار اندك، كشت و كارشان ديم و قلمرو زيستي آنان در اراضي حاشيهاي يكجانشينان است. نيمه كوچنشينان جمعيتي عشايرياند كه عمدتا قشلاق را در ساختمان و يا در آباديهاي قشلاقي و ييلاق را در چادر به سر مي برند اين گروه نسبت به كوچنشينان وابستگي بيشتري به زمين دارند. خصوصاً در قلمرو قشلاقي خود داراي آب و زمين زراعي بوده و در قشلاق در آباديها ساكن اند و مانند روستاييان زارع و باغدار هستند. رمه گردانان از مراتع طبيعي ييلاق استفاده مي كنند و به پرورش دام با بردن رمه ها به مراتع بدون همراهي اعضا خانواده اشتغال دارند در اين شيوه دامها همراه چوپان يا بعضي از اعضاي خانوار به مراتع برده مي شوند پس از پايان دوره بهرهبرداري از مراتع دامها به آباديهاي قشلاقي مراجعه و دوره قشلاقي را در طويله و از طريق تعليف و تغذيه دستي مي گذرانند.
بر اساس اطلاعات سرشماري در تيرماه 1366 در كل مناطق عشايري استانهاي كشور 96 ايل و 547 طايفه مستقل سرشماري شده اند. تعداد جمعيت كوچنده كشور در سال 1366 برابر 1152099 نفر بوده است. قلمرو زيست عشاير كوچرو ايران عمدتاً در امتداد سلسله جبال زاگرس و در استانهاي آذربايجان شرقي و غربي، باختران، خوزستان، لرستان، ايلام، چهارمحال بختياري و كهكيلويه و بويراحمد، فارس و خراسان و سيستان و بلوچستان و سمنان و نقاط مركزي ايران است.
در دوران حكومت قاجار گرچه مناطق وسيعي از پادشاهي قاجار عشايرنشين بود تدريجا از قدرت ايلات كاسته و بر اقتدار دولت مركزي افزوده شد. ايلات در زمان سلطنت قاجاريه گاه طعمه مناسبي براي دسيسهچيني دولت انگليس به حساب ميآمدند و اين دولت با سياستهاي استعماري خود عشاير را عليه دولت مركزي تحريك مي نمود و يا از آنان در جهت حفظ منافع تجاري خود استفاده مي كرد. چنانچه در پي كشف نفت در خوزستان كمپاني نفت ايران و انگليس و شيخ محمره و بختياريها از سوي ديگر با يكديگر توافق نمودند كه عشاير از مناطق نفتي حراست كنند و نيروي انساني مورد نياز كمپاني را فراهم نمايند. و گاه نيروي مقاومتي عليه سلطه استعمار شمرده مي شدند. پس از فتح هرات توسط قواي ناصرالدين شاه دولت انگليس براي تهديد دولت ايران بندر بوشهر را مورد حمله قرار داد در جريان مقاومت اهالي، عشاير قشقايي به كمك سربازان و مردان دلير تنگستان در برابر حملات قواي انگليس ايستادگي كردند و حماسهها آفريدند.
در جنبش مشروطه نيز برخي از ايلات به هواداري از مشروطه برخاسته و در استقرار مجدد دولت مشروطه نقش ايفا كردند.
با توجه به تغييرات گسترده در ساختار سياسي اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي جامعه روند اسكان در ميان ايلات تسريع گرديد و تغييرات بنيادي در همه وجوه زندگي ايلي پديد آمد كه عمده ترين آن تغيير در سازمان و نظام كهن ايلي و عشايري است.
ساخت قدرت در ايلات ايران معمولاً هرمي شكل و نهاد رهبري منبعث از ساخت خويشاوندي و سلطه پدرسالارانه است. رهبري از بطن نظام خويشاوندي نشات گرفته و حافظ بقا و تحكيم روابط خوني است. توزيع قدرت سياسي و اداري با تقسيمات درون سازمان ايل متناسب است. در راس ايل، ايلخان با اختيارات نامحدود، در راس طايفه ها كلانتران و در راس تيره كدخدايان قرار مي گيرند.
اقتصاد عشيرهاي تنها در چارچوب مالكيت دستهجمعي بر چراگاهها و تجزيه ناپذيري آنها و نيز سلطه پدرسالارانه بر واحدهاي اقتصادي قابل درك است. روابط روزمره اعضا عموماً از طريق روابط خويشاوندي و مالكيت جمعي بر زمين شكل ميگيرد، و موقعيت افراد در درون ساخت خويشاوندي، روابط متقابل اقتصادي آنان را مشخص مي نمايد. مالكيت خصوصي (به شكل مالكيت بر اشيا منقول، دام و چادر) در نظام كوچروي وجود دارد. كه به وسيله هنجارهاي روابط خويشاوندي محدود شده، توسط توافقهاي ازدواج، تقسيم ميان پسران به هنگام رسيدن به سن بلوغ، توزيع مجدد از طريق عامل رهبري و مبادلات جنسي از يكي يه ديگري منتقل مي شود. توليد عشيره أي نسبتا يكنواخت (محصولات دامي، زراعي و تا حدودي صنايع دستي)، ابزار بسيار ابتدايي و تخصص در نازلترين سطح است. تقسيم كار در ميان عشاير نه بر مبناي تخصص بلكه به سبب پايين بودن سطح تكنولوژي و سنتهاي اجتماعي بر مبناي سن و جنس است.
ادبيات عشاير نيز رنگ و بوي طبيعت سرزمين اش را دارد. اين اشعار صداي كوه، صحرا، مرتع، گياهان، پرندگان و صداي طبيعت است. و… اي كوههاي پر برف و اي قلههاي مه آلود بر ايل ما چه گذشت اي كوههاي پر پر برف و اي قله هاي مه آلود بر آن ايل كه در دامن شما خيمههاي رنگين مي افراشت چه گذشت؟ ….. اي كوه هاي بلند اي جانم به فداي خاك و سنگتان راه قلههايتان را نشانم دهيد تا چون طرلان بر سينهتان پرواز كنم شايد از فراز آن ايلم را بيابم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ | ||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
نظرات ()اوضاع جغرافیایی مسجدسلیمان
مسجدسلیمان در شمال شرقی استان خوزستان و در 125 کیلومتری اهواز واقع شده است . این شهرستان از شمال به دزفول ، از شرق به استان چهارمحال بختیاری و ایذه ، از جنوب به رامهرمز و از غرب به شوشتر محدود می گردد . مساحت آن بر اساس آخرین بررسی های انجام شده 6986 کیلومتر مربع است . ارتفاع متوسط در محدوده ی این شهرستان 364 متر از سطح دریا است . میزان بارندگی در سال بین 200 تا 450 میلیمتر متغیر است که عموماً از سمت شمال به طرف جنوب از میزان بارندگی کاسته می شود . درجه حرارت در تابستان به حداکثر 54 درجه می رسد . مسجدسلیمان از لحاظ اقلیمی دارای آب و هوای نیمه صحرائی است . نواحی شمالی آن به دلیل واقع شدن در حاشیه سلسله جبال زاگرس دارای زمستان های سرد همراه با برف و تابستان های معتدل بوده امّا نواحی جنوب دارای بهاری دل انگیز ، تابستانی گرم و خشک ، پائیزی مطبوع و زمستانی معتدل است . مهمترین کوه های مسجد سلیمان عبارتند از : آسماری ، دِلاْ ، تاراز ، مُنار ، کِیِ نُو ، اُدِیْو ، لَندروستْروُن . رودهای کارون ، تمبی و شور درآن جریان دارد . وسعت مراتع مسجد سلیمان 200/292/ 5 هکتار بر آورد گردیده است . این شهرستان دارای 3 بخش (مرکزی ، لالی ، اندیکا) و 13 دهستان بوده و محصولات عمده کشاورزی آن گندم ، جو ، صیفی جات و نباتات علوفه ای می باشد . جمعیت مسجدسلیمان در سال 1370 ه.ش 191/041 نفربود (استانداری خوزستان : بررسی اوضاع شهرستان مسجد سلیمان ، اهواز ، بی تا ، صص 7 ، 8 ، 132)
در کاوش های باستان شناسی ، آثاری کهن مربوط به زندگی غارنشینی و دوران ما قبل تاریخ در این سرزمین کشف شده است . در فاصله اواسط سده ی نهم تا اوایل سده هفتم قبل از میلاد یک قوم آریایی به نام
(پارس)
از دامنه های شمال غربی زاگرس و کوه های بختیاری به جلگه خوزستان مهاجرت نموده و منطقه مسجدسلیمان از جمله مناطقی بود که درآن مسکن گزیدند . این قوم نیمه بدوی که متکی بر معیشت شبانی و به ویژه تربیت اسب بودند ؛ بعد از آشنایی با کشاورزی و ترک کوچ نشینی ، در نواحی کوهپایه ای جلگه ، شهر تازه ای ساختند و آن را به یاد سرزمین گذشته خود که پارسوا (در نزدیکی دریاچه ارومیه) نامیده می شد ، پارسوماش خواندند . بنابر نشانه های بر جای مانده از جمله تپه ای دست ساز بنام سرمسجد که پشت به کوه داده و بازمانده بنایی بزرگ با دیوارهایی از سنگ سترگ و ایوان های پایدار می باشد ، این شهر در محل مسجدسلیمان کنونی ساخته شده بود .
شهر پارسوماش یا مسجدسلیمان کنونی در زمان حیات خود از لحاظ مذهبی ، اهمیّت فراوانی یافته و آتشکده ای نیز در آن ایجاد گشت
(اوضاع اقتصادی واجتماعی خوزستان-شهرستان مسجدسلیمان- تهیه شده در سازمان برنامه و بودجه خوزستان- معاونت برنامه ریزی- توسط: علی بروایه ، بهار1373، صفحه3)
این خطّه در زمان ایلامی ها ، مادها، پارس ها ، سلوکیان ، اشکانیان و ساسانیان دارای اهمیّت فراوانی بوده و آثار بر جای مانده از آن دوران شاهد این مدعاست . مسجدسلیمان زادگاه چیش پش پارسی بوده است.
این شهر در قرن هشتم قبل از میلاد جزء سرزمین ایلام بوده در دوران پارسها
(پارسوماش) نامیده می شد . در قرون وسطی نیز ( تُلْغُر) نامیده می شده سپس به (جهانگیری) و (میدان نفتون) معروف گردید. بعد از اینکه آثار آتشکده سر مسجد برای همگان مشخص شد و پس از بازدید رضاخان از این اثر تاریخی در سال 1303 بنا به پیشنهاد وی و تصویب مجلس شورای ملّی در سال 1305 خورشیدی به (مسجدسلیمان ) تغییر نام یافت . انگلیسی ها به این شهر M.I.S می گفتند که به نقلی اختصار یافته MASJID.I .SULAIMAN می باشد.
* * * پروفسور گیرشمن می گوید : نیایشگاه سرمسجد و برد نشانده هیچ شباهتی به معماری ایلامی ، بابلی و آشوری ندارد اما خیلی شبیه ساختمانهای تمدن باستانی اورارتو می باشد . او تپّه های سرمسجد و برد نشانده را اسلاف تخت جمشید می داند که اصول ایجاد آن هنوز طرق قدیمی را که پارسیان از زمان ورود به ناحیة جنوب غربی ایران بکار می بردند آشکار می سازد. طلوع دوباره این نخستین شهر پارسیان با فوران چاه شماره یک خاورمیانه در سال 1287 خورشیدی (1908م) و فعالیت مهندسین شرکت نفت دارسی آغاز شد که سرفصل جدیدی در حیات سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی کشورمان بوجود آورد و بعد از آن بود که ایران وارد مرحله جدیدی شد . چاههای نفت یکی پس از دیگری حفر گردید که جمعاً 316 حلقه چاه به بهره برداری رسید . در کنار این چاهها ، مسجدسلیمان رشد و توسعه نمود و جویندگان کار از اقصی نقاط کشور به این محل هجوم آوردند و مدنیّت آن را تشکیل دادند و بدین ترتیب نخستین شهر صنعتی ایران بوجود آمد . * * * آمار و ارقام نشان می دهد در اوج فعالیتهای شرکت نفت بین سالهای 1330 تا 1335 خورشیدی جمعیت شهر بالغ بر 77 هزار نفر بود و شهر از امکانات وسیع برخوردار بوده است و عروس شهرهای ایران نام داشت . بین سالهای 1330 تا 1355 خورشیدی از شهرهای توریستی ایران محسوب می شد و شخصیت ها و مقامات مختلف خارجی و داخلی از این خطه بازدید می کردند . زمانی نسبت به جمعیت خود بیشترین تعداد اتومبیل را در سطح خاورمیانه داشت . اولین خط آهن خاورمیانه ، اولین کارخانه های تقطیر ، اولین کارخانه برق خاورمیانه ، اولین جاده ارتباطی ، اولین خیابانهای آسفالته ، نخستین مسکن مدرن ، نخستین بیمارستان مدرن و مجهز خاورمیانه ، اولین سیستم مخابراتی ، نخستین سیستم لوله کشی آب و گاز خاورمیانه ، اولین باشگاههای خاورمیانه ، اولین فرودگاه ، اولین سیستم روشنائی برق خاورمیانه ، اولین سیستم های بهداشتی خاورمیانه و . . . در آن بوجود آمد . طبق آمار مستند مسجدسلیمان در گذشته از نظر سطح تخصصی و سواد ، بالاتر از سایر نقاط کشور بوده است و از امکانات آموزشی خوبی برخوردار و به استناد همین آمار در سال 1335 در این شهر 9310 نفر مشغول بکار بوده که در همین سال در کل مناطق شهری ایران تنها 9698 نفر شاغل در بخش معدن مشغول به کار بوده اند یعنی شهر از نظراقتصادی و بهره وری از نیروی انسانی فعال و درصد بسیارکمی بیکاری درحد مطلوبی بوده است . در حال حاضر مسجدسلیمان بیش از 20 هزار نفر بیکار دارد . جمعاً با این همه خدمات اقتصادی ، ملّی و صنعتی که سالیان متمادی به کشور ارائه نموده ، اکنون جای آن است که مجدداً شکوفایی گذشته اش احیاءگردد و از زوال قطعی نجات یابد . * * * نقش منطقه در جنگ تحمیلی از ابتدای جنگ تحمیلی شهر مسجدسلیمان مرتباً مورد حملات هوایی و موشکی قرار می گرفت و دراین رابطه تعدادی از اهالی شریف شهر از جمله زن و مرد و کودک بیگانه به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. در صحنه های جنگ حق علیه باطل حضور گسترده مردم این خطّه بخوبی مشهود و شهدای گرانقدر و مجروحین و معلولین و اسرائی که تقدیم اسلام و قرآن نمودند موءید این مطلب است .
* * *
مناطق صنعتی چون تمبی ، بی بی یان ، گُلگیر، شهرک صنعتی و تُلْ بزْان در بخش مرکزی واقع است. اکثر تاسیسات صنعتی ، خطوط لوله نفت و گاز و راههای قدیم و جدید ماشین رو در این بخش قرار دارد. مراکز سیاحتی، آثار باستانی، بناهای تاریخی و مذهبی بخش مرکزی عبارتند از : پل گُدارْلَنْدَر، هفت شهیدان ، آثار تنگ صَئُولَک، سرمسجد، بردْ نِشانْده قلعه مدرسه ، علَم داری، پرنِوِشْته، تنگ تُک آب ، سبزپوشِ عنْبلْ، سبزپوش بتوند، آخُوررَخْش، قلعه تُرک دِزْ، تپه باستانی کَلْگه زَرّی ، تپه باستانی گُلْگیر، بقعهء پاگَچ امام رضا(ع) ، چاه شماره یک ، کارخانه برق تمبی، کارخانجات بی بی یان ، فرودگاههای قدیمی یمه و تُلْ بْزان ، تختگاه ( تَهده گُون ) آب کَرِه ،زیارتگاه بی بی بتُول، زیارتگاه بی بی زهرا، کلیساهای ارامنه و خارجیان .
بقعهء امامزاده سلطان ابراهیم
بقعهء امامزاده سلطان ابراهیم در منطقه ( کارْتا) واقع است که مورد احترام بختیاریها می باشد. مردم از استانهای دیگر جهت نذر،نیازو رفع حاجات خویش به زیارت آن می آیند وبوسیلهء قایقهای موتوری از دریاچه پشت سد شهیدعباسپور گذشته و به این محل می رسند.
وی فرزند دوم امام موسی کاظم(ع) می باشند و به سیّد المرتضی(تاج الدّین)معروف است.وی مردی فاضل و دانشمند بود و روایت شده که (70) شترکتابخانه او را حمل می کردند. در زمان خلیفه مامون می زیست و صاحب کرامات فراوانی بوده است (دانش عباسی شهنی ،تاریخ مسجدسلیمان، انتشارات هیرمند، تهران، چاپ اول، 1374)
بقعهء متبرکه بی بی بتولی
این بقعه در سمت راست جاده مسجدسلیمان به اهواز ، نرسیده به پل دو درون قرار دارد . فاقد سنگ نوشته و زیارتگاه مردم مسجدسلیمان است که هر روز عده زیادی به زیارت بقعه متبرکه مشرف می شوند . بعضی از زائرین و اهل محل که کرامت این بانو شامل حال آنان شده عقیده دارند مشارالیها یکی از فرزندان امام موسی کاظم (ع) می باشد . بقعه هفت شهیدان سادات تُلْغُر هفت نفر بودند که به سیّد عبدالله بن موسی کاظم (ع) نسبت می رسانند و اسلاف این سلسله همگی از مشاهیر اهل معرفت و حقیقت و تبار مشایخ طریقت بوده اند. سیّد احمد ملقب به تُلْغُر جدّ آن بزرگواران بوده که از نجف اشرف به شوشتر آمده بود . آنها دارای نفوذ زیادی بوده و موقوفات نیز داشته اند. مدفن آنها همین مکان است . املاک اینجا به امضای شاه طهماسب ماضی مورخ به سال نهصدو پنجاه و دو رسیده که به اسم سیّد محمد تلغری صدور یافته .
(عبدالله بن نورالدین جزایری : تذکره شوشتر،کتابخانه صدر، تهران ، ص 40 و 39)
ساختمان بقعه آنان مربوط به عصر صفویه است. این اثر مذهبی در کنار جاده مسجدسلیمان – لالی قرار دارد .
بقعهءامام زاده سیّد صالح
ایشان فرزند امامزاده حسن المثنی فرزند امام حسن مجتبی (ع)می باشند که در دوران القادر باللّه خلیفهء عباسی می زیست . ولی سادات معتقدند که امام زاده سید صالح فرزند سید حمزه بن امام موسی کاظم (ع)می باشند که در دوران متوکل عباسی می زیست . این بقعه حدود 60 کیلومتری جنوب شرقی شهرستان مسجد سلیمان ، در ناحیه(مرغاب)و دامنه کوه (جِریَک) واقع است.
بقعهء امام زاده بابا احمد
بقعهء این امام زاده در میان کوه معروف اُدیوو دیراَو(دور آب)واقع شده .امام زاده دارای آسیاب و حمام است در زمان میرزا تیموری ساخته شده فاقد سنگ نوشته و قبر است و شجره اش مشخص نمی باشد ولی پیش کارانش نسب ایشان را به امام کاظم (ع)می رسانند و می گویند فرزند آن حضرت است،امام زاده دارای کرامات بسیار است و زوار زیادی به زیارتش مشرف می شوند.
بقعهء متبرکه بوِیر
این بقعه در سمت راست جاده منار و پایین تر از دو راهی امام زاده شاهزاده عبدالله قرار دارد . دارای گنبد سفید و پلکانی است که در زمان شاهرخ میرزای کنونی ساخته شده است این امامزاده دارای سنگ نوشته و قبر است و معروف به علی بن برهان می باشد . به علت عدم دسترسی به شجره نامه ایشان مشخص نیست فرزند کدام یک از امامزادگان (ع) است.
چاه شماره یک
اولین چاه نفت خاورمیانه در شهرستان مسجدسلیمان حفرگردید، که به بهره برداری هم رسید.
شروع حفاری : 23 ژانویه 1908 م. برابر با سوم بهمن ماه سال 1286 خورشیدی .
سر مهندس عملیات حفاری : مهندس ژرژبرنارد رینولدز G.B.Reynolds انگلیسی .
خاتمه حفاری و زمان فوران : 26 ماه مه 1908 م.برابر با 5 خرداد ماه 1287 خورشیدی در ساعت 4 بامداد
عمق چاه : 1180 فوت برابر با 360 متر
تولید روزانه : 8000 گالن برابر با 36000 لیتر
این محل هم اکنون به محلی توریستی و سیاحتی تبدیل شده و سمبل فعالیتهای صنعت نفت خاورمیانه و ایران به شمار می رود .
سر مسجد
این محراب متعلق به قرن 7 و 8 قبل از میلاد است که شامل یک سکو به اندازه های 20× 25 پا می باشد. در بخش شرقی محراب قسمتی که اکنون آتشکده می باشد برای عبادت ایرانیان بنا شده بود . سمت غرب ایوان مقدّس ویژه خدایان یونانی بود . در سمت غربی آتشکده سه معبد برای سه تن از خدایان قدیم اختصاص داشت که دو تن از آنان هراکلیوس و آتنا می باشد.
یک پلکان به عرض 25 متر . مومنان را به روی صفه نزدیک محل مقدس هدایت می کرد و از آنجا که در پایان مراسم نیایش نبایستی از همان راه که آمده اند باز گردند . یک پلکان دیگر در گوشه دیگر ظلع شرقی برای پایین رفتن ساخته اند . به عقیده پروفسور گیرشمن سابقه استقرار یکی از قبایل پارس در مسجدسلیمان باید به اواخر قرن هشتم ق.م برسد.
ظروف سفالی، سکه های قدیمی، مجسمه های باستانی و آثار کهنی از این بنای تاریخی بدست آمده است که در موزه های داخل و خارج نگهداری می شود . همه ساله از سراسر ایران و حتی خارج از کشور، جهانگردانی جهت بازدید از این اثر ارزشمند باستانی به محل مذکور می آیند و از مکان مزبور عکسبرداری و فیلمبرداری می کنند.
بردْ نِشانْده
یکی از آثار باستانی موجود ،در حوالی شهرستان مسجدسلیمان تپه باستانی برد نشانده است که در عین حال یکی از مهمترین آثار باستانی خوزستان است این بنا در مسیر مسجدسلیمان به سمت سد شهید عباسپور واقع است و در نوع خود منحصر به فرد است . بنایی با خصوصیات قابل توجه که هر چند در کنار دیگر آثار موجود ، در مسجدسلیمان مورد بازدید مستشرقین و باستان شناسان زیادی قرار گرفته اما آن گونه که شایسته است تا کنون معرفی نشده است.
از مجموع مستندات . . . چنین بر می آید که برد نشانده از نخستین مراکز تجمع پارسیان در جنوب غربی ایران بوده و علاوه بر نیایشگاهی که بر فراز تپه جهت پرستش اهورامزدا وجود داشته خانه هایی نیز در اطراف آن وجود داشته است که اطلاعات بیشتر پیرامون آن منوط به حفاری و کاوش گسترده در اطراف تپه می باشد. در مجموع . . . می توان اینگونه برداشت نمود که برد نشانده از آن دسته آثار و بناهایی است که حیات تاریخی خود را طی حداقل سه دوره (هخامنشی، سلوکی، پارتی) حفظ نموده است . اشیاء و مسکوکات و حجاریهای مکشوفه از این محل در موزه های لوور پاریس و ایران باستان تهران موجود . . . است .
پرْنِوِشْتِه
این مکان پَرِه ای (کوهی) بزرگ دارد که با خط کوفی بر روی آن حکّاکی شده است. اثر مذکور نرسیده به دوراهی لالی و عنبل، سمت راست جاده علَم داری قرار دارد.
پل نگین سنگ بزرگی است که توسط فرامرز اشکانی به دو نیم شده و آب شط شِیمبار (شیرین بهار) از آن خارج می شود ، تا اینکه مصَب آب شیمبار از آن بسوی سوسن سرخاب سرازیر گردد . آثار شیمبار
کتیبه ای با نقش های بر جسته ای در این ناحیه موجود است که در میان انبوه درختان و اشجار پوشیده شده و روی یکی از صخره ها تصویر12 نفر که گویا سربازانی می باشند کنده کاری شده و تمام اعضای آنها معلوم و سر آنها به مرور زمان محو شده است . در کنار این اشکال چند سطر هم به خط پهلوی نوشته شده که از عهد اشکانیان است . این پیکرها در حال اجرای مراسم مذهبی می باشند .
سوسن این محل حکومت اقوام گذشته بوده و بخاطر وضعیت سوق الجیشی خاصی که داشته بیشتر حکومتها در آنجا مانده و حتی در زمان ایلامی ها، هخامنشی ها، ساسانی ها و اشکانی ها در سوسن حکومت کرده اند . حوض معروف دانیال پیغمبر در آنجا است شوش را بنام آن محل نامیدند زیرا سوسن شوش کبیر است و شهر شوش نیز شوش صغیر است . در سوسن محلی است که ساختمان در زیر آب فرو رفته ( و آن محل بنام چال شه سوسن معروف است) و حتی حوض دانیال پیغمبر نیز در زیر آب چال شه پیداست . هر ساله تعدادی از محققین خارجی از این محل دیدن می نمایند. نخستین کوره ذوب آهن ایران ایرانیان قدیم در محلی بنام شلا ، نرسیده به سوسن ( شوسیان ) نزدیک قلعه اَرَک ( ارخ ) در زمان باستان که ذوب فلزات مس و قلع شروع شد، سنگ آهن را هم شناختند و چون آهن در کوره ای که مس را ذوب می کرد ، ذوب نمی شد آن را « آ- گن » یا «آ- هن» یعنی غیر قابل ذوب می دانستند تا اینکه کوره را بلند تر نمودند و آهن ذوب گردید . هنوز سوخته های باقی مانده آهن در ته کوره مزبور موجود است به همین دلیل باستان شناسان معروف فرانسوی و آلمانی گفته اند: اگر ملّت ایران آهن را ذوب نمی کرد و با آن ادوات گوناگون نمی ساخت شاید تمدن صنعتی دنیا هزار سال به عقب می افتاد.
نظرات ()